SheytOOOnaK

 
داستان
نویسنده : SheyTOOnaK - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸٩
 

     چند تا داستان جالب که شاید خوانده یا شنیده باشید،ولی بعضی وقتا یاد آوریشون خوبه!

     و بهتره مصداق ها رو تو وجود خودمون پیدا کنیم تا دیگران!لبخند


 ***


   داستان اول :
  مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور

و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت

را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن

با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها

با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب باران روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟!

مرد مسن در پاسخ گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

                     امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند ...


نتیجه اخلاقی : قبل از تحلیل هر اتفاقی هرگز زود قضاوت نکن!

 

***


داستان دوم :

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.

روز بعد از اولین روز سکونت در خانه ی جدید ضمن صرف صبحانه، زن

متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن لباس‌های شسته است و گفت:

لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر

لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی به او کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های

شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار

می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت

تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی

درست لباس شستن را یادش داده."

مرد با تامل پاسخ داد: ولی من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

نتیجه اخلاقی :وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه

شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه

انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از

خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن ناآگاهانه، درپی

دیدن جنبه‌های مثبت دیگران باشیم؟!

 

***


داستان سوم:

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

هنگامی که آن مرد از دنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل

او حتما به بهشت می رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود. بنابر این استقبال

از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی

به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچ کس از شخصی دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس

به آنجا برسد می تواند وارد شود. مرد وارد دوزخ شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:

این کار شما تروریسم خالص است!

پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس که از خشم

قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.

از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد، در چشم هایشان

نگاه می کند، به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو

می کنند، با یکدیگر صمیمی شده اند، همدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.

دوزخ که جای این کارها نیست! لطفا این مرد را پس بگیرید!



نتیجه اخلاقی : با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بر حسب تصادف به دوزخ

افتادی، خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند!


 
comment نظرات ()